تبليغاتX
ترانه ماندگار




















ترانه ماندگار

خوشحال میشم همراهیم کنید

سلام سلام به عزیزترینها..

شرمنده دیر اومدم و شما مجبور بودین یه مدت این سوسک خوشگلو تحمل کنین ولی خیلی بی ذوقینا

امروز با یه آپ جیغ اومدم.. ایندفعه یکم با احساستر عکس رو ببینید

 

 

 

نوشته شده در 88/08/10ساعت 19:41 توسط دخترزمستون| |

سلام... سلام به ماندگارترین ها 

اینم یه آپ کاملا متفاوت با همیشه ... البته خیلیم متفاوت نیست .. عکس قبلیه یه پروانه رو لبشه این یکی سوسکه  جفتشون حشره هستن .. البته سلیقه ها فرق میکنه

امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

نوشته شده در 88/08/01ساعت 15:52 توسط دخترزمستون| |

 

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من میپرسید:

چرا نگاه هات انقدر غمگینه؟

چرا لبخندهات انقدر تلخ و بیرنگه؟

اما افسوس که هیچکس نبود...

همیشه من بودم و تنهایی پراز خاطره ...

آره با توام...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یکبار هم نپرسیدی؛

چرا چشمام همیشه بارونیه...!!

نوشته شده در 88/07/22ساعت 8:25 توسط دخترزمستون| |

 

خدایا!

دلم می خواد شبیه بی کس ترین آدمای روی زمین باشم

شبیه آدمایی که بجز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربونیت در حیرتم

چطور  به من محبت میکنی

در حالی که تو سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکمه.

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربونی هات رو درک کنم...

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت 14:23 توسط دخترزمستون| |

 

دست هایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبزم می گوید

امیدی هست، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد

نوشته شده در 88/07/11ساعت 11:57 توسط دخترزمستون| |

پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است...

خندیدمو گفتم او فقط اسیر من است... تنها دقایقی چند دیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است.. شاید موعد قرار تغییر کرده است.

خندید به سادگی ام آینه و گفت: احساس پاک تورا زنجیر کرده است..

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت: خوابی! ... سالها دیر کرده است....

در آینه به خود نگاه میکنم....

آه...

عشق او عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آینه که منتظر نباش .. او برای همیشه دیر کرده است....!

نوشته شده در 88/07/05ساعت 11:28 توسط دخترزمستون| |

خدایا !

دلم باز امشب گرفته


بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا !

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا !

کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد

خدایا !

دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگر چه شکسته

شبی می فرستم برایت.

نوشته شده در 88/06/31ساعت 10:42 توسط دخترزمستون| |

از تو فقط خاطره ای دور دست

مانده است:

خاطره ای مثل ابر،

خاطره ای مثل مه،

مثل باد.

خاطره ای که همه تکه هاش

کم کم از هم گسست.

در یادم خوب هست

روزی کز کوچه ها

در باران رد شدی.

- وقتی طوفان نشست -
بی صدا

در پشت پنجره، قلبی شکست!!!

 

نوشته شده در 88/06/26ساعت 15:29 توسط دخترزمستون| |

 

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج وعشق وصبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد ومنجمد شد.قطره روان شد وراه افتاد.قطره از دست داد

و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج وعشق وصبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن.

خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما...

روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر،آری از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت:هست.

قطره گفت: پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.

خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت وگفت اینجا بی نهایت است.

آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد.

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی،چون که عکس من در اشک عاشق است !!

 

نوشته شده در 88/06/23ساعت 15:12 توسط دخترزمستون| |

 

با لبات قهرم با چشات قهرم

نگام نکن با نگات قهرم

عاشقت بودم نفهمیدی

هی بهت گفتم هی تو خندیدی

زخم زبونت به دلم نشست

سنگ عاشقا سرمو شکست

یادمه یه روز مست و مستونه

داد زدم بیا بیرون از خونه

سنگ آخرو تو به من بزن

خندیدی گفتی برو دیوونه!

وقتی عشقو دیدی تو نگام

وقتی که اسمت اومد رو لبام

داد زدم یه روز توی کوچه ها

اینو بدونین همسایه ها

من دیگه دارم میمیرم براش

خندیدی گفتی عاشقم نباش!!!!

 

نوشته شده در 87/11/02ساعت 13:15 توسط دخترزمستون| |


Design By : Night Skin